چرا...چرا باید اتفاق سال ۸۲ تو ۲۴ شهریور ۸۸ بیافته؟!
خدایا کاش این بار جواب میدادی...
خدایا...
دارم میترکممممممممممممممممممم
nashavad be gozashte bazgasht va yek aghaze ziba sakht.vali mishavad ham aknon aghaz kard va yek payane ziba sakht
تنهات میذارن
دلتو میشکونن
باهات معامله میکنن
و....یه جوری اشکتو در میارن......
یه روز تو همین وب لاگ نوشتم دلم میخواد عروس بشم...
اما الان...
نه
نمیخوام
نا امید تر از اونیم که تصور عروس شدن رو داشته باشم
روزای بدی رو میگذرونم
بعد به حال
بعد به اینده....
همشونو دوست دارم...
میدونی...زندگی خیلی قشنگه
دوست دارم زودتر فردا بشه...
خدایا....من تحمل مرگ عزیزامو ندارم...خودت رحم کن...
امروز فال گرفتم...برام اومد خیلی حسودم...اره حسودم...خیلی
بدم میاد..ازون مازیار لعنتی....از امیر شبیری....از بهاره...از همه...از خاطره ها...از رویا پردازی هام...از بزرگ شدن یهوییم...از شیطان...از تو...
حسودیم میشه...
با وجودی که همتون دوسم دارین...ولی خیلی تنهام...
به یه دوست خوب نیاز دارم...
به یکی که راحت بتونم جلوش گریه کنم...
ساکم رو بستم..از همه خدافظی کردم...و دوباره بازش کردم..چه قد همه بهم میخندن..
و فقط لبخند میزنم...
امروز فهمیدم که من مهره مار دارم!
و چقدررررررر لذت بردم!
یا روزگار خیلی خوبه...
یا روزگار خیلی عجیبه
یا تاثیر دیازپامیه که خوردم
دلتنگیه...یا کمبود!؟!
ماضی خیلی خیلی بعید.....
کمی نزدیکتر بشین.دلم برای یه حال ساده تنگ شده.
به هم ریختم....شاید دوباره چند ماه طول بکشه تا حالم خوب بشه...
منم رفتم به...
شده ماجرای خطای موازی....لعنت...
بگین چشاش به در موند.. نیومدی سراغش
بگین به یاد تو بود..نیومدی سراغش
بگین که تک پرت بود........................نیومدی سراغش
بگین که عاشقت مرد..دیگه نیا سراغش...
اخه فرق بین رویا و واقعیت رو فهمیدم....
خواب دیدم...ترسیدم...چرا!؟!
وقتی از خواب بیدار شدم احساس گناه داشتم...
چی شد که من این خواب رو دیدم..
دیدم....اما فقط من...فقط من...هیچ کس نفهمید...چرا!؟....
زمان میگذره....
ادما عوض میشن..کم رنگ میشن...خیلی کم رنگ....اما فقط در ظاهر
![]()
بعضی از حسا قابل عوض شدن نیست....زمان هم کاری نمیتونه برات بکنه...
.
.
.
راز دل با یار محرم هم نباید گفت...روزی ان محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست
یعنی میشه یه روز بیاد که ما یه خونه ۱۱۰ متری داشته باشیم!
یعنی میشه یه روز بیاد که ما یه باغ کوچولو داشته باشیم تا توش باغبونی کنم!
یعنی میشه فردا صبح من امتحان رانندگیمو قبول شمو بشم راننده!
یعنی میشه یه روز بیاد که تو اینقدر حساس نباشی!؟
یعنی میشه یه روز بیاد که از ساعت کاریت کم بشه...
خدا یعنی میشه من بعدنا همش نگم خوشبحال قبلنا!!!
به
این
وبلاگت
که این بدبختم فراموش کردی و
دیگه سال به سال بهش سرمیزنی ...
---------------------------------------------
عجب نظر تاثیر گذاری!
من دارم دور میشم...من خستم...من پشیمون کردی ازون بله ای که گفتم...
گریه و حال عجیبی بود...فکرشم نمیکردم...
ازم دلیل نخواه....گاهی پیش میاد....گاهی پیش میاد که عدد ۱۰ دیگه ۱۰ نباشه و بشه ۸!
نمیتونم دروغ بگم..چاره ای نداشتم!...فقط بیشتر از همیشه تنها بودم.
میشه!؟...باتوام..میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه قدر زود ميگذره..چه قدر زود اتفاقات اتفاق ميافتند...
چه راحت دارم تخمه هاي از قبل پوست كنده شده رو ميخورم...تو از مهم ترين چيزهايي كه يه روز ميتونه به بزرگترين مشكلات تبديل بشه داري حرف ميزني و من دارم تخمهارو مشت مشت ميريزم دهنم و در جواب همه حرفات ميگم باشه!!!...باشه باشه باشه...تو سكوت ميكني...عصبي ميشي..من خندم ميگيره...من تو فكر گلهاي بنفشم...تو تو فكر تيكه تيكه كردن مانتوي تنگ مني...من تو فكر اينم كه از خودم 100 تا عكس بگيرم...تو داري به اين فكر ميكني كه چرا اين قدر تخمه ميخورم!...
من اصلا فكر نميكنم...فقط رويا پردازي ميكنم...تو خوشحالي...از اين همه باشه گفتن و حرف گوش كن بودن من راضي به نظر ميايي...من ياد يه چيزايي افتادم...چيزهايي كه ديگه از تخمه خوردن خستم ميكنه..حتي پيتزاي زبان هم نميخوام..فقط بزار عكس بگيرم..زياد..توروخدا...
وقتي عكس ميگيرم خالي ميشم
من همش سعی میکنم...
..
خدایا ببین چه قدر دعا کردم...واسه همه....همه کسایی که دوستشون دارم...خدا جونم همشونو کمک کن....در اخر هم من کمک کن....کمک کن خدا جونم...
خدايا توكل ميكنم به تو.....
خدايا همون طور كه بابام عاشقمه تو هم عاشقم باش و ازاينجا به بعد رو بيشتر از هميشه كمكم كن...خدايا...كاري كن تا دل مامان و بابام رو نشكنم....خدايا...ارامش خيال ميخوام...
ارامش..ارامش...ارامش....
... خدايا من اصلا حوصله ديگه ندارم...
مامان تو از همه بيشتر مقصري..تو باعث شدي....من كه گفتم هزار بار نه...تو بودي كه گفتي اره...باباي عزيزم تو چي؟!.... چرا فكر ميكني من باهات قهرم..من فقط در عجب كاراي خدام...من كه خبر مرگم داشتم زندگيمو ميكردم..چه كار كنم كه اين 2 ماه از صفحه زندگيم پاك بشه...حالا من با اين همه حس كينه و لجي كه پيدا كردم چطوري ميتونم تو اين جامعه لعنتي زندگي كنم...
از پاك و معصوم بودن 20 ساله خودم متنفرم...از اين دنياي لعنتي سگي ..!......از تعداد سكه هايي كه روم ميرفت....ازون شب لعنتي...از اين 2 ماه زندگي عجيب و باور نكردنيم...كاش همش خواب بود.....به تو پسر با احساس با عاطفه كه اعتقاداتت از احساساتت خيلي مهم تره چي بايد بگم؟!.......كاش همش خواب بود..خدايا......كمكم كن.
وقتی که فرار میکنی...فرار میکنی..قایم میشی..و بعد میفهمی که بیخودی داری فرار میکنی...
شایدم گم شم...اون قدر غیر قابل پیش بینی هستم که گم شم...
جالبه که وقتی گم میشی واسه ادما عزیز میشی!
جرا همه یهویی با هم دیونه میشن!؟..همه یهویی با هم تصمیم میگیرن من ترک کنن...من تنها میشم....من هنوز هم از تنهایی میترسم...از ادما..از مردای امروزی...از اعتماد...
از هر کثافتی که لج من دراره....از ادمای قدیمی...از ادمای حاال..و ادمای اینده...اون قدر توی همین مدت کوتاه اذیت شدم که دیگه به حالم فکر نکنم....به درک...حالم به هم خورد..از همه چیز...به غیر از حلق اویز کردن خودم
