تبليغاتX
ٍدنیای خیلی کوچولوی سحری

ٍدنیای خیلی کوچولوی سحری

زمان خیلی زود میگدره....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

خدایا در عجب کارات موندم...

چرا...چرا باید اتفاق سال ۸۲ تو ۲۴ شهریور ۸۸ بیافته؟!

خدایا کاش این بار جواب میدادی...

خدایا...

دارم میترکممممممممممممممممممم

  nashavad be gozashte bazgasht va yek aghaze ziba sakht.vali mishavad ham aknon aghaz kard va yek payane ziba sakht

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

ذوق دارم...

خیلی زیاد

امشب تو دلم قند اب میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

این روزها جا زده ام....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

هیچی غم انگیز تر از این نیست که اونایی که دلتو بهشون خوش کردی و یه عالمه دوسشون داری به خاطر هیچی ...

تنهات میذارن

دلتو میشکونن

باهات معامله میکنن

و....یه جوری اشکتو در میارن......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

یه روز تو همین وب لاگ نوشتم دلم میخواد عروس بشم...

اما الان...

نه

نمیخوام

نا امید تر از اونیم که تصور عروس شدن رو داشته باشم

روزای بدی رو میگذرونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

الان داشتم به گذشته فکر میکردم

بعد به حال

بعد به اینده....

همشونو دوست دارم...

میدونی...زندگی خیلی قشنگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

امشب زمان متوقف شده...

دوست دارم زودتر فردا بشه...

خدایا....من تحمل مرگ عزیزامو ندارم...خودت رحم کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

امروز فال گرفتم...برام اومد خیلی حسودم...اره حسودم...خیلی

بدم میاد..ازون مازیار لعنتی....از امیر شبیری....از بهاره...از همه...از خاطره ها...از رویا پردازی هام...از بزرگ شدن یهوییم...از شیطان...از تو...

حسودیم میشه...

با وجودی که همتون دوسم دارین...ولی خیلی تنهام...

به یه دوست خوب نیاز دارم...

به یکی که راحت بتونم جلوش گریه کنم...

ساکم رو بستم..از همه خدافظی کردم...و دوباره بازش کردم..چه قد همه بهم میخندن..

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

فقط بهت لبخند میزنم...

 

 

 

از بیشتر ادما بدم میاد.....

حروم زاده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

شاید سنگ دل شدم...وقتی که اهنگ محسن چاوشی رو گوش میدم (شاخه نیلوفری)

و فقط لبخند میزنم...

امروز فهمیدم که من مهره مار دارم!

و چقدررررررر لذت بردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

یه ارامش جالب دارم

یا روزگار خیلی خوبه...

یا روزگار خیلی عجیبه

یا تاثیر دیازپامیه که خوردم

دلتنگیه...یا کمبود!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

چه قدر بده وقتایی که ادم وسوسه میشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

حس حال من از تو که حرف میزنم همه فعل های ماضی اند...ماضی بعید.

ماضی خیلی خیلی بعید.....

کمی نزدیکتر بشین.دلم برای یه حال ساده تنگ شده.


به هم ریختم....شاید دوباره چند ماه طول بکشه تا حالم خوب بشه...

منم رفتم به...

شده ماجرای خطای موازی....لعنت...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

 

بگین چشاش به در موند.. نیومدی سراغش

بگین به یاد تو بود..نیومدی سراغش

بگین که تک پرت بود........................نیومدی سراغش

 

بگین که عاشقت مرد..دیگه نیا سراغش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

امروز حس کردم بزرگ شدم...

اخه فرق بین رویا و واقعیت رو فهمیدم....


 خواب دیدم...ترسیدم...چرا!؟!

وقتی از خواب بیدار شدم احساس گناه داشتم...

چی شد که من این خواب رو دیدم..

دیدم....اما فقط من...فقط من...هیچ کس نفهمید...چرا!؟....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

سحری با موهای کوتاه....اما ارزوهای بلند...با فکرای در هم بر هم...با یه بابای اسمونی که فکرمو میخونه...و من یه کم خجالت میکشم...

زمان میگذره....

ادما عوض میشن..کم رنگ میشن...خیلی کم رنگ....اما فقط در ظاهر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

بعضی از حسا قابل عوض شدن نیست....زمان هم کاری نمیتونه برات بکنه...

.

.

.

راز دل با یار محرم هم نباید گفت...روزی ان محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

خدایا...یعنی میشه یه روز بیاد که من یه جنتوی ابی داشته باشم...

یعنی میشه یه روز بیاد که ما یه خونه ۱۱۰ متری داشته باشیم!

یعنی میشه یه روز بیاد که ما یه باغ کوچولو داشته باشیم تا توش باغبونی کنم!

یعنی میشه فردا صبح من امتحان رانندگیمو قبول شمو بشم راننده!

یعنی میشه یه روز بیاد که تو اینقدر حساس نباشی!؟

یعنی میشه یه روز بیاد که از ساعت کاریت کم بشه...

خدا یعنی میشه من بعدنا همش نگم خوشبحال قبلنا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

...

به

این
وبلاگت
که این بدبختم فراموش کردی و
دیگه سال به سال بهش سرمیزنی ...

---------------------------------------------

عجب نظر تاثیر گذاری!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

لبخند...

ترس....

هیجان...

دلتنگی..............

و باز هم اینجا!!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

همه ادما به محبت نیاز دارن...خوب منم ادمم...محبت به حرف نیست..محبت به تقدیم اهنگ نیست..محبت یه چیز دیگست...تعهد وقتی میاد که از کسی محبت ببینی..حتی اگه بهت حلقه ای نداده باشه....فقط بدونی که دوست داره....

من دارم دور میشم...من خستم...من پشیمون کردی ازون بله ای که گفتم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

بیشتر از همیشه تنهام....تنهای تنها

گریه و حال عجیبی بود...فکرشم نمیکردم...

ازم دلیل نخواه....گاهی پیش میاد....گاهی پیش میاد که عدد ۱۰ دیگه ۱۰ نباشه و بشه ۸!

نمیتونم دروغ بگم..چاره ای نداشتم!...فقط بیشتر از همیشه تنها بودم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

دلم خیلی گرفته...کاش میشد........................................................................

میشه!؟...باتوام..میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

چه قدر زود ميگذره..چه قدر زود اتفاقات اتفاق ميافتند...

چه راحت دارم تخمه هاي از قبل پوست كنده شده رو ميخورم...تو از مهم ترين چيزهايي كه يه روز ميتونه به بزرگترين مشكلات تبديل بشه داري حرف ميزني و من دارم تخمهارو مشت مشت ميريزم دهنم و در جواب همه حرفات ميگم باشه!!!...باشه باشه باشه...تو سكوت ميكني...عصبي ميشي..من خندم ميگيره...من تو فكر گلهاي بنفشم...تو تو فكر تيكه تيكه كردن  مانتوي تنگ مني...من تو فكر اينم كه از خودم 100 تا عكس بگيرم...تو داري به اين فكر ميكني كه چرا اين قدر تخمه ميخورم!...

من اصلا فكر نميكنم...فقط رويا پردازي ميكنم...تو خوشحالي...از اين همه باشه گفتن و حرف گوش كن بودن من راضي به نظر ميايي...من ياد يه چيزايي افتادم...چيزهايي كه ديگه از تخمه خوردن خستم ميكنه..حتي پيتزاي زبان هم نميخوام..فقط بزار عكس بگيرم..زياد..توروخدا...


وقتي عكس ميگيرم خالي ميشم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

اتفاقات قشنگ رو سعی میکنم بچینم کنار هم...سعی میکنم تا اونجا که میتونم خوب باشم...سعی میکنم ادم باشم...سعی میکنم با سحری خدافظی کنم و بشم سحر خانم!

من همش سعی میکنم...

..


خدایا ببین چه قدر دعا کردم...واسه همه....همه کسایی که دوستشون دارم...خدا جونم همشونو کمک کن....در اخر هم من کمک کن....کمک کن خدا جونم...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

در اوج اينكه بايد امشب بيشترين استرس رو داشته باشم و بشينم زار زار گريه كنم از شوق گريم گرفته!شوق اينكه بابام چه قدرررررررر دوستم داره...

خدايا توكل ميكنم به تو.....

خدايا همون طور كه بابام عاشقمه تو هم عاشقم باش و ازاينجا به بعد رو بيشتر از هميشه كمكم كن...خدايا...كاري كن تا دل مامان و بابام رو نشكنم....خدايا...ارامش خيال ميخوام...

ارامش..ارامش...ارامش....

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 4:1 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

... خدايا من اصلا حوصله ديگه ندارم...

مامان تو از همه بيشتر مقصري..تو باعث شدي....من كه گفتم هزار بار نه...تو بودي كه گفتي اره...باباي عزيزم تو چي؟!.... چرا فكر ميكني من باهات قهرم..من فقط در عجب كاراي خدام...من كه خبر مرگم داشتم زندگيمو ميكردم..چه كار كنم كه اين 2 ماه از صفحه زندگيم پاك بشه...حالا من با اين همه حس كينه و لجي كه پيدا كردم چطوري ميتونم تو اين جامعه لعنتي زندگي كنم...

از پاك و معصوم بودن 20 ساله خودم متنفرم...از اين دنياي لعنتي سگي ..!......از تعداد سكه هايي كه روم ميرفت....ازون شب لعنتي...از اين 2 ماه زندگي عجيب و باور نكردنيم...كاش همش خواب بود.....به  تو پسر با احساس با عاطفه كه  اعتقاداتت از احساساتت خيلي مهم تره چي بايد بگم؟!.......كاش همش خواب بود..خدايا......كمكم كن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

چه روزگار بی خودی....

وقتی که فرار میکنی...فرار میکنی..قایم میشی..و بعد میفهمی که بیخودی داری فرار میکنی...

شایدم گم شم...اون قدر غیر قابل پیش بینی هستم که گم شم...

جالبه که وقتی گم میشی واسه ادما عزیز میشی!

جرا همه یهویی با هم دیونه میشن!؟..همه یهویی با هم تصمیم میگیرن من ترک کنن...من تنها میشم....من هنوز هم از تنهایی میترسم...از ادما..از مردای امروزی...از اعتماد...

از هر کثافتی که لج من دراره....از ادمای قدیمی...از ادمای حاال..و ادمای اینده...اون قدر توی همین مدت کوتاه اذیت شدم که دیگه به حالم فکر نکنم....به درک...حالم به هم خورد..از همه چیز...به غیر از حلق اویز کردن خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

خدا با ماست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط سحر  |